رده:اصول فقه

From دانشنامه تخصصی حقوقی

مقدمه موضوع بحث ما در این بخش، کلیاتى درباره «علم اصول‏» است. فقه و اصول دو علم به هم وابسته مى‏باشند. وابستگى آنها به یکدیگر، چنانکه بعدا روشن خواهد شد، نظیر وابستگى فلسفه و منطق است. علم اصول به منزله مقدمه‏اى براى «علم فقه‏» است و لهذا آن را «اصول فقه‏» یعنى «پایه‏ها» و «ریشه‏ها»ى فقه مى‏نامند.

نخست لازم است تعریف مختصرى از این دو علم به دست دهیم.

«فقه‏» در لغت به معنى فهم است، اما فهم عمیق. اطلاعات ما درباره امور و جریانهاى جهان دو گونه است. گاهى اطلاعات ما سطحى است و گاهى عمیق است. از امور اقتصادى مثال مى‏آوریم. ما دائما مشاهده مى‏کنیم که کالائى در سالهاى پیش موجود نبود اکنون به بازار آمده است و بر عکس یک سلسله کالاهاى دیگر که موجود بود اکنون یافت نمى‏شود، قیمت فلان کالا مرتب بالا مى‏رود و قیمت فلان کالاى دیگر فرضا ثابت است.

این اندازه اطلاعات براى عموم ممکن است‏حاصل شود و سطحى است. ولى بعضى افراد اطلاعاتشان درباره این مسائل عمیق است و از سطح ظواهر به اعماق جریانها نفوذ مى‏کند و آنها کسانى هستند که به ریشه این جریانها پى برده‏اند، یعنى مى‏دانند که چه جریانى موجب شده که فلان کالا فراوان شود و فلان کالاى دیگر نایاب، فلان کالا گران شود و فلان کالا ارزان. و چه چیز موجب شده که سطح قیمتها مرتب بالا رود. تا چه اندازه این جریانها ضرورى و حتمى و غیر قابل اجتناب است و تا چه اندازه قابل جلوگیرى است.

اگر کسى اطلاعاتش در مسائل اقتصادى به حدى برسد که از مشاهدات سطحى عبور کند و به عمق جریانها پى ببرد او را «متفقه‏» در اقتصاد باید خواند.

مکرر در قرآن کریم و اخبار و روایات ماثوره از رسول اکرم و ائمه اطهار امر به «تفقه‏» در دین شده است. از مجموع آنها چنین استنباط مى‏شود که نظر اسلام این است که مسلمین، اسلام را در همه شؤون عمیقا و از روى کمال بصیرت درک کنند. البته تفقه در دین که مورد عنایت اسلام است‏شامل همه شؤون اسلامى است اعم از آنچه مربوط است به اصول اعتقادات اسلامى و جهان بینى اسلامى، و یا اخلاقیات و تربیت اسلامى، و یا اجتماعیات اسلامى و یا عبادات اسلامى و یا مقررات مدنى اسلامى و یا آداب خاص اسلامى در زندگى فردى و یا اجتماعى و غیره. ولى آنچه در میان مسلمین از قرن دوم به بعد در مورد کلمه «فقه‏» مصطلح شد قسم خاص است که مى‏توان آن را «فقه الاحکام‏» یا «فقه الاستنباط‏» خواند، و آن عبارت است از: «فهم دقیق و استنباط عمیق مقررات عملى اسلامى از منابع و مدارک مربوطه‏».

احکام و مقررات اسلامى درباره مسائل و جریانات، به طور جزئى و فردى و به تفصیل درباره هر واقعه و حادثه بیان نشده است - و امکان هم ندارد، زیرا حوادث و واقع در بى نهایت‏شکل و صورت واقع مى‏شود - بلکه به صورت یک سلسله اصول، کلیات و قواعد بیان شده است.

یک نفر فقیه که مى‏خواهد حکم یک حادثه و مساله را بیان کند باید به منابع و مدارک معتبر که بعدا درباره آنها توضیح خواهیم داد مراجعه کند و با توجه به همه جواب نظر خود را بیان نماید. این است که فقاهت توام است با فهم عمیق و دقیق و همه جانبه.

فقها در تعریف فقه این عبارت را به کار برده‏اند:

هو العلم بالاحکام الشرعیة الفرعیة عن ادلتها التفصیلیة.

یعنى فقه عبارت است از علم به احکام فرعى شرع اسلام (یعنى نه مسائل اصول اعتقادى یا تربیتى بلکه احکام عملى) از روى منابع و ادله تفصیلى. (بعدا درباره این منابع و مدارک توضیح خواهیم داد).

اصول فقه

براى فقیه، تسلط بر علوم زیادى مقدمتا لازم است. آن علوم عبارت است از:

1. ادبیات عرب، یعنى نحو، صرف، لغت، معانى، بیان، بدیع. زیرا قرآن و حدیث به زبان عربى است و بدون دانستن - لا اقل در حدود متعارف - زبان و ادبیات عربى استفاده از قرآن و حدیث میسر نیست.

2. تفسیر قرآن مجید. نظر به اینکه فقیه باید به قرآن مجید مراجعه کند آگاهى اجمالى به علم تفسیر براى فقیه ضرورى است.

3. منطق. هر علمى که در آن استدلال به کار رفته باشد نیازمند به منطق است. از این رو فقیه نیز باید کم و بیش وارد در علم منطق باشد.

4. علم حدیث. فقیه باید حدیث‏شناس باشد و اقسام احادیث را بشناسد و در اثر ممارست زیاد با زبان حدیث آشنا بوده باشد.

5. علم رجال. علم رجال یعنى راوى شناسى. بعدها بیان خواهیم کرد که احادیث را در بست از کتب حدیث نمى‏توان قبول کرد، بلکه باید مورد نقادى قرار گیرد. علم رجال براى نقادى اسناد احادیث است.

6. علم اصول فقه. مهمترین علمى که در مقدمه فقه ضرورى است که آموخته شود علم «اصول فقیه‏» است که علمى است‏شیرین و جزء علوم ابتکارى مسلمین است.

علم اصول در حقیقت «علم دستور استنباط‏» است. این علم روش صحیح استنباط از منابع فقه را در فقه به ما مى‏آموزد. از این رو علم اصول مانند علم منطق یک علم «دستورى‏» است و به «فن‏» نزدیکتر است تا «علم‏» یعنى در این علم درباره یک سلسله «باید»ها سخن مى‏رود نه درباره یک سلسله «است‏»ها.

بعضى خیال کرده‏اند که مسائل علم اصول مسائلى است که در علم فقه به آن شکل مورد استفاده واقع مى‏شود که مبادء یعنى مقدمتین قیاسات یک علم در آن علم مورد استفاده قرار مى‏گیرد. از این رو گفته‏اند که مسائل و نتایج در علم اصول «کبریات‏» علم فقه است.

ولى این نظر صحیح نیست. همچنانکه مسائل منطق «کبریات‏» فلسفه قرار نمى‏گیرند مسائل اصول نیز نسبت به فقه همین طورند. این مطلب دامنه درازى دارد که اکنون فرصت آن نیست.

نظر به اینکه رجوع به منابع و مدارک فقه به گونه‏هاى خاص ممکن است صورت گیرد و احیانا منجر به استنباطهاى غلط مى‏گردد که بر خلاف واقعیت و نظر واقعى شارع اسلام است، ضرورت دارد که در یک علم خاص، از روى ادله عقلى و نقلى قطعى تحقیق شود که گونه صحیح مراجعه به منابع و مدارک فقه و استخراج و استنباط احکام اسلامى چیست؟ علم اصول این جهت را بیان مى‏کند.

از صدر اسلام، یک کلمه دیگر که کم و بیش مرادف کلمه «فقه‏» است در میان مسلمین معمول شده است و آن کلمه «اجتهاد» است. امروز در میان ما کلمه «فقیه‏» و کلمه «مجتهد» مرادف یکدیگرند.

اجتهاد از ماده «جهد» (به ضم جیم) است که به معنى منتهاى کوشش است. از آن جهت به فقیه، مجتهد گفته مى‏شود که باید منتهاى کوشش و جهد خود را در استخراج و استنباط احکام به کار ببرد.

کلمه «استنباط‏» نیز مفید معنى‏یى شبیه اینها است. این کلمه از ماده «نبط‏» مشتق شده است که به معنى استخراج آب تحت الارضى است. گوئى فقها کوشش و سعى خویش را در استخراج احکام تشبیه کرده‏اند به عملیات مقنیان که از زیر قشرهاى زیادى باید آب زلال احکام را ظاهر نمایند. به نقل از سایت الشیعه


Personal tools